رضا قليخان هدايت

1168

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بدزدى ز نعمت بدزدم ز خدمت * چه بركت بود در ميان دو سارق نبينى كه تا ابر نيسان نبارد * معطر نگردد نسيم حدايق ايضا دى غريوان شدم به‌سوى وثاق * بر وصال اختيار كرده فراق دلم اندر هزاهز هجران * روحم اندر كشاكش احراق طرب از طبع من گسسته وطن * رنج در جان من گرفته وثاق روز ديدم همىگريخت ز شب * هم بر آن گونه كز خلاف وفاق چون فروشد به غرب چشمهء روز * گفتى اخلاص را بخورد نفاق اختران چون چراغهاى منير * سرنگون در يكى كبود رواق كوكب روشن و شب تاريك * درهم افتاده چون نكاح و طلاق آمد آن دلرباى نيكوروى * آمد آن سرو قد سيمين ساق چشمش از نم چو ابر وقت بهار * رخش از غم چو ماه گاه محاق بىگره كرده گيسوان به خم * پرگره كرده ابروان به طاق گفت كاى حسرت همه دلها * گفت كاى غيرت همه عشاق بىتو بر من حميم گشته شراب * بىتو بر من جحيم گشته وثاق عاشقان را چنين بود بيعت * دوستان را چنين بود ميثاق چند ازين دردهاى بىدرمان * چند از اين زهرهاى بىترياق گفتم اى جان به وصل تو محتاج * گفتم اى دل به روى تو مشتاق تا بود جانم از وصال تو فرد * تا بود چشمم از جمال تو طاق خيره باشد براين همه اوقات * تيره باشد بر آن‌همه آفاق روى تست از عجايب قدرت * وصل تست از نفايس آفاق سر زلفت به عشوه معلاقست * وان دل من معلق معلاق آنكه جمع محاسن‌شيم است * وانكه قطب مكارم اخلاق روى چون اصل باغ ابراهيم * خو چو روى نبيرهء اسحاق